![]() |
|
![]() |
|
|
...بخواب هلیا دیر است.دود دید گانت را آزار میدهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت.چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از ان سوی باغ های نارنج میگذرد پاره می کنند. شب از من خالی ست هلیا... شب از من خالی ست هلیا...
|
|
![]() |
|
![]() |
جدی گرفته اید جهان را...آقا!
برای چشمهای من آن همه ناخن زیاد بود





