![]() |
|
![]() |
|
|
بار دیگر شهری که دوست می داشتمجمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
بخواب هلیا دیراست.دود دیدگانت راآزار می دهد .دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنارخانه ی تونخواهد گذشت.چشمان تو چه داردکه به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج میگذرد پاره می کنند.شب از من خالی ست هلیا..... هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت.تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند.بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد زیرا که نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگی ست. شب های اندوه بارتو ازمن وتصویر پروانه ها خالی ست. دیر است برای بازگشتن برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار برای بوییدن کودکانه ی گل ها... هلیا برای خندیدن زمانی ست بی حصار و گریزا. آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذشت؟ ... بازگشت من به شهر بازگشت من به سوی تو نیست. رهگذران! به سخنان من گوش دهید! من پیش از این بارها گفته ام که التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد.تمنا بودن را بی رنگ می کند... تو همانگاه بود که می توانستی روز را در من برویانی.در تو نگریستم و صدای فریاد سگ ها شب را در اعماق من بیدار کرد. هلیا!هلیا!در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟ ...................... گریستن هلیا تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز! آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود.کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود.در برابر منزنان مردان کودکان و ابزارها سخن می گفتند... شهری مرا سنگسار می کرد. مردم یک شهر مرا دشنام می دادند. شهری که دوست می داشتم. و مردمی که پیش از این ایشان را بارها ستوده بودم. |
|
![]() |
|
![]() |
جدی گرفته اید جهان را...آقا!
برای چشمهای من آن همه ناخن زیاد بود





