![]() |
|
![]() |
|
|
سلام امروزم یک شعر رو که دوست دارم می نویسم امیدوارم شما هم دوست داشته باشید
.... من از خودم بزرگ تر شد و آمد به سوی شما قواره ی پنجره ام بودید از من بزرگ تر می شدید وپنجره ام را ریز می کردید زن همسایه تا خیال کرد گم شده ام چشم چسباند و دید هی نخ به سوزن می کشم بی که بدوزم چیزی به چیزی نه حتا واژه ای به واژه ای زن همسایه می دید قواره های شما کش می آید از من وپشت پنجره ریز می شوم زن همسایه شاهد بود (شیوا ارسطویی)
|
|
![]() |
|
![]() |
جدی گرفته اید جهان را...آقا!
برای چشمهای من آن همه ناخن زیاد بود




