تبليغاتX
جدی گرفته اید جهان را...آقا!





 

 

یک سپید از خودم

 

 

(---)

 

خیال حرامزاده ی تو

سنگ را روی سنگ بند نمی کند

                                  وای به حال دل

 

شانه هایم لرزان تواند و

                  این حادثه ی ماست

      برای چیزی که ماییم و

      می لرزم برای تو

 

وقتی شانه های مرا گرفته

                          می لرزد تا کارون

                          اصلا ماجرای عجیبی نیست

                                            موجی تو بودن.

 

 

با تمام دلتنگی ام

 

تقدیم به شمیم :

 

تو که آمدی گره های روسری ام بیشتر شد

تازه فهمیدم

کفش های دنیا هیچ ربطی به هم ندارند

حالا زیر چادر سیاه مادر بزرگ بایگانی شده ام

بی شباهت به ویرگول های نا شنوا

ماه مچاله را از زمین برمی دارم

بخیه می زنم به رویاها

نیمه ی دیگرم آئینه ایست

که به دری بسته باز می شود

 

 

مرگ های لی لی را به شناسنامه ام اضافه کنید

دیگر بهانه ای برای شاعر شدن ندارم

نگران دختری هستم

که از دوسطط دارم ها به عطسه می افتد.

 

ثریا داوودی حموله

 

 

تقدیم به جنوب و شهرم که تمام دلتنگی ام از دریغ اوست. . .

 

 

درست است که من همیشه از نگاه نا درست و طعنه ی تاریک ترسیده ام
درست است که زیر بوته ی باد سر بر خشت خالی نهاده ام
درست است که طاقت تشنگی در من نیست
اما
با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید


از جنوب که آمدم
لهجه ام شبیه سوال و ستاره بود
من شمال و جنوب جهان را نمی دانستم
هر کو که پیاله ی آبی می دادند
گمان ساده می بردم که از اولیای باران است
سرآغاز تمام پهنه ها فقط میدان توپخانه و کوچه های سرچشمه بود
اصلا می ترسیدم از کسی بپرسم این همه پنجره برای چیست
یا این همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی دهند

از جنوب که آمدم
حادثه هم بوی نماز و نوزاد سه روزه می داد
و آسان ترین اسامی آدمیان
واژگانی شبیه باران و بوسه بود
زیرآن همه باران بی واهمه
هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمی آمد
روسپیان خواهران آب و آیینه بودند
اما با این همه
کسی از من خیس
از من خسته نپرسید
که از نگاه نادرست و طعنه تاریک می ترسم یا نه
که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می ترسم یا نه
که اصلا
هی ساده
تو اهل کجایی
اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را هم نمی پایی

باز می رفتم
می رفتم میدان توپخانه را دور می زدم
و باز می آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه ارزان می فروخت

دل و دست بیدی در باد
دل و دست بیدی کنار فواره ها می لرزید
و من خودم بودم
شناسنامه ای کهنه و پیراهنی پر از بوی پونه و پروانه های بنفش
حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می روم
می دانم تمام آن پروانه ها مرده اند
حالا پیراهن چرک آن سال ها را بدر می آورم
می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سال ها و هی می گریم
می گریم ، می گریم چندان بلند بلند که باران بیاید
و بدانم همسایه ام باز مهمان موسیقی دارد

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه ی تاریک نمی ترسم
حالا دیگر از هجوم نا بهنگام لکنت و گریه نمی ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه کتاب غصه بسیار نمی خورم
حالا به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید
حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد
هی
شاعر که می شوی خیال تو یعنی حکومت دوست
باور کنید
من ساده
ساده به این ستاره رسیده ام
من از شکست طلسم و تمرین ترانه به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام
درست است
من هم دعاتان می کنم تا
از هر نگاه نادرست نترسید
از هر طعنه ی تاریک نترسید
از پسین و پرده خوانی غروب
یا از هجوم نا بهنگام لکنت و گریه نترسید
دوستتان دارم
هی
سادگان صبور
سادگان صبور

سید علی صالحی
 
 





  • هلیا

    آورده اند
    در قدیم قمریانی بود
    که از بوی یکی,یکی می مرد
    شاعر که از قمری کمتر نیست!
    هرمز علی پور
    dokhtare_dashthaie_bikaran@yahoo.com